تبليغاتX
شاه مردگان -

 

غیاب ِ شعر

خوانشی بر شعری کوتاه از آرش قربانی 

 

خبر بیماری شما که به دستم رسید

با خودم گفتم: :

وقتی چتر از جنس باران نیست  زود کهنه می شود

خیالتان راحت باشد

به ملاقاتتان خواهم آمد

و یک گل سرخ را        که نمی توانم نشانتان دهم

کنار تخت خالی تان   جا خواهم گذاشت... ..

 

 

منطق اتفاق ستایش بر انگیز است چرا که خالق ِ پدیدارهاست و ستایش بر انگیز تر از آن هنگامیست که اتفاق ، تن را به مثابه ی ابزار هستی شناختی  به صحنه می آورد . نوشتار تنانه همانطور که خود آرش قربانی در کتابش "هنر بدون زیبایی" مطرح کرده ؛ در غیاب اثر هنری اتفاق می افتد. در شعر مدرن یا غیبت شعر، تنانگی وارد عرصه می شود تا با شکستن منطق ارتباط ، تن را در خلاء میان ِ جهان برین-زیبایی- و جهان ِ پسین-هنر-قرار دهد.خبرِ بیماری ؛ انتزاعیست(یا به گفته ی ژاک دریدا استعاره ایست) که در عینیت دست (تن به مثابه ی ابزار معرفت شناسانه) رخ می دهد.دست، متافیزیک ِ حضور ِ  خبر را لمس می کند همانگونه که فروغ فرخزاد آن را به پوست ِ کشیده ی شب کشیده بود . دست، خبر را لمس می کند ،حس لامسه ای که تا عصر رنسانس تحت تسلط کامل ِ قوه ی بینایی قرار داشت .قوه ی بینایی، حقیقت ِ معرفت شناسی ِ پیشا رنسانسیست که یگانه ابزار شناخت به شمار می آمد و بدون آن دسترسی به جوهره ی هنر به مثابه ی ِ ابژه ی قابل شناخت ، غیر ممکن بود .در هنر عصر مدرن ،حقیقت ِ اثر هنری چهره عوض می کند و دیگر با استفاده از قوه ی باصره خود را به طور کامل نمایان نمی کند.ذهنیت مدرن دیگر درگیر ِ نظم جاودانه ی طبیعی نیست ، ذهنیتی چند پاره است ،درگیری انتزاع و عینیت در یک همزمانی ِ دائم ،نظم ذهنیت مدرن ، کائوس (CHAOS) است و در اوج به هم ریختگی ، به تعادل می رسد. دیگر این باد ِ صبا نیست که خبر را می آورد .باد صبا استعاره ایست که متافیزیک حضور غربی را بر می تابد و مدلول خود را در پس معنایی که نیست پنهان می کند تا خود را به امری اسطوره ای مبدل کند ،باد صبا تجلی ِ استعاره ایست که در منطق ِ تقابل ها گرفتار آمده و خود را با معنای ِ به تعویق افتاده ی ِ پشت سرش توجیه می کند. "خبر ِ بیماری" نوشتاریست که از تاریخ ِ عینی ِ خود ریشه می گیرد ."خبر ِ بیماری" آگاهیست ،کشف ِ حقیقتی است پنهان ،که به واسطه ی حضور ِ حس لامسه –"که به دستم رسید"- رخ می دهد.نوشتار، به دست –ابزار ِ شناخت-می رسد و معنایش با گفتار پس از آن –"با خودم گفتم"-به تعویق می افتاد .تفاوت ِ سوسوری –گفتار در مقابل ِ نوشتار-از لحاظ دیداری اتفاق افتاده است،با این وجود منش گفتار کاملا جدا از امر نوشتاریست-"وقتی چتر از جنس ِ باران نیست زود کهنه می شود"- ذهنیت مدرن در اینجا خود را نمایان می کند،خبر ِ بیماری به عنوان نوشتاری مدرن در مقابل استعاره ای شعر گونه یعنی جنس ِ باران قرار می گیرد ،گفتار دوم کاملا از ناخودآگاهی سیال بر می خیزد در مدت زمان ِ کمتر از یک سطر ذهنیت شعر چند پاره می شود و این امر به واسطه ی ِ موجود(و نه وجود)ی با ذهنیت تکه تکه باز تولید می شود.باد صبا ادامه می یابد و در تعادلی سنتی به هستی ِ خود ادامه می دهد با همان منطق متافیزیکی ِ تکرار ، که وانمود به جاودانه بودن خود می کند.خبر ِ بیماری اشاره ای کوچک است تا ناخودآگاه ِ حساس ِ مدرن را به هر سو ببرد .ناخودآگاه مدرن تابع اراده ی شوپنهاوری نیست . نوشتار آنرا تحریک می کند تا به یاد ِ جنس ِ باران که چتر از آن نیست ،بیفتد.ناخودآگاه فارغ از اراده ی آزاد است.چتر که از جنس ِ باران نباشد زود کهنه می شود،رابطه ای فراتر از تقابلها می خواهد تا کهنه نشود ، چتر که در مقابل ِ جنس ِ باران قرار گیرد ،کهنه می شود ، جنس ِ باران کهنه نمی شود چرا که در تقابل با چتر قرار نمی گیرد ،بلکه در غیاب چتر-غیاب شعر-اتفاق افتاده است.جنس ِ باران پدیدار است چرا که در اپوخه (Epoch) قرار می گیرد و جدا از هستی ِ بیرونی ِ خود به منصه ی ظهور در می آید.پدیدار ِ جنس ِ باران برای ما زیباست،همانگونه که عشق در پدیدارهای ِ خود تجلی پیدا می کند و زیبا می شود .این مقوله را در کاربردِ "شما" -که به کرات در اشعار ِ آرش قربانی می بینیم – نیز می توان مشاهده کرد. شما ، پدیداریست کاملا ناشناخته ،حتی جنسیتش مشخص نیست ،شبح لاکانیست ،سایه ایست که بدون ِ تقابل ِ با نور پدید آمده است . ذات سایه است ، پدیداریست کاملا مستقل ،که مورد خطاب قرار می گیرد و حتی ارزش گذاری ِ خاصی هم نمی شود.ما در این شعر همانند ِ دیگر اشعار ِ آرش قربانی پدیدارهای منفک از مدلول های ِ بیرونی را مشاهده می کنیم.پدیدارهایی که به مثابه ی تجلیاتی از یک فراروایت محو شده در پشت ِ سر، خود را نمایش می دهند.اینها در سطح و عمق بازیهای ِ زبانی و معنایی قرار دارند.جلوه هایی از قبیلِ: ملاقات- یک گل سرخ-تخت خالی و عدم توانایی ِ سایه در دادن این پدیدار به شماست. و این تجلیات تنها به واسطه ی دست به مثابه ی ابزار ِ شناخت رخ نمایی می کنند.

+ نوشته شده توسط هادی آذری و علیرضا محولاتی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:56 |


Powered By
BLOGFA.COM