تبليغاتX
شاه مردگان -

 

دیالکتیک تصویر

 

 

خواسته یا ناخواسته، عكس با تمام ابعاد و كاستي هايش به شما هجوم مي اورد. شما را به درون خود مي كشد،  تسخیرتان می کند و مالک ِ ذهنتان می شود  ؛ پيش از انكه جادوي خود را پاسخي دهد ؛ رهايتان مي سازد. باشيد و نباشيد عكس مي ماند نه به مثابه ي خاطره بلكه هم چون وجودي مستقل. و شُمایی دیگر را به خود خیره می کند . عكس بيش از انكه به ما تعلق داشته باشد، يادگاري ست از جهان زيسته ي ما. شما همیشه یک دیگری هستید در مقابل ِ جلوه / عشوه گری های ِ عکس .

 مگر نه اينكه انسان همواره با تلاشي مذبوحانه در جستجويي كيمياي براي ثبت خود بر تارك جهان بوده، از نقاشي ها بر غارهاي التامير گرفته تا مينياتورهاي قرن هجدهمي. و در نهايت اين ارزو را در عكس محقق يافته. عكس كه وفادارترين بازنمايي به واقعيت دانسته مي شود، اما دريغ كه نه انسان را،بلكه  خود و جهان را جاودانه مي سازد. ديگر اين انسان نيست كه به عكس ارزش مي دهد، بلكه تنها ابژه اي ميشود براي تصوير شدن و بهانه اي براي عكاسي.( وعکس ، سوژه ای که یکبار برای ِ همیشه شما و هستی تان را بازنویسی می کند ) در تاييد اين حرف همين نكته كافيست كه امروزبعد از ديدن يكي از پرتره هاي جاودان نادار خواهيم گفت : " چه عكس خوبي" و نخواهيم شنيد : " چه انسان خوبي."

نمي توانم پنهان کنم كه گرفتن اين عكسها تا چه حد حس حسادتم را به لارتيگ بر مي انگيزاند. داستان انسان در دو عكس. عكس بودن يا نبودن. اين كه اين دو عكس با چه فاصله ي زماني گرفته شده باشند، چه اهميتي دارد، چند دقيقه يا چند صد سال. انسان ها رفته اند با تمام ان لبخندها، ارزو ها و پيوندها و داشته ها. حتي عكاس هم رفته است. عكاسي كه همیشه در غیاب ِ خود حضور دارد، قرباني ميشود تا ديگران ببينند و ديده شوند. عكاس/ هنرمندی که دنيا را اشكار مي سازد وخودش براي ديگران پوشيده مي ماند. تنها جهان باقي است و عکس همچون متنی جاودان ، سیر ِ خطی ِ زمان را به حجمی ماندگار بدل می کند آنچنانکه میسیز رمزی در رمان ِ " به سوی ِ فانوس ِ دریایی " اثر ِ ویرجینیا وولف در بافندگی ِ حجم می ساخت . مرگ همه چيز را شبيه خود مي كند جز جهان.  حتي سكويي كه همه ي ان ادميان از نسل ها ي دور و نزديك ( نوه ها و پدربزرگ ها) بر ان نشسته اند، شايد در ابتدا اين توهم را ايجاد كند كه انها تماشاگر بر جهان خودند، اما خيلي زود اشكار مي شود كه حضورشان بر صحنه ي جهان نيست، مگر به مثابه ی  بازيگراني براي سرگرمي . سكوي نمايش به سرعت پر و خالي ميشود و فريب مان ميدهد. همان گونه كه ما سعي در شناخت و ثبت جهان داريم، نا خوداگاه خود را بصورت فرم هاي زيبا در تصوير ي ايده ال و طبيعي براي جهان ثبت و منجمد مي كنيم هم چون طبيعت.

همين جاست كه كاستي عكس با تمام ابعاد و اسرارش در برابر جهان متجلی می شود. عكس هم بمانند ما در برابر جهان مغلوب است.اما آگاهانه، عکس می داند و فریاد می زند که حقیقت من حقیقتیست پدیداری و در پس پرده ی ِ پدیدارها چیزی وجود ندارد. اینجاست که به گفته ی ِ دریدا هنر برتری ِ خود به فلسفه را به رخ می کشد ، هنر اعتراف می کند به استعاری بودنش. عكس همواره براي انكه چبزي را نشان دهد، چيز ديگري را پنهان مي سازد. انچه كه در پس اين جماعت از نظر پنهان مي ماند، شايد بازگو كننده ي داستان كهن جهالت هميشگي انسان است، انساني كه گويي فقط دنيا را اشغال مي سازد، تنها براي سالهايي اندك انرا پر مي كند و بي هيچ اثري به نبودگي مي رسد. و حتي شايد مرگ پيش از مرگ.زماني كه عكس مي شويم. به قول دوبوا : " مرده همان ديده شده است."

انچه بيشتر مرا مجذوب مي كند اين است كه گويي اين انسان ها پيش از انكه عكاسي شوند، عكس شده اند. ژست هاي هميشگي و لباس هاي سياه و سفيد و خاكستري كه مرا به ياد تناليته هاي نگاتيو مياندازد. عكسي كه عكس مي شود، عكاسي كه عكس مي شود و تكرار بي پايان و باطل زندگي. زيبا اما تكاندهنده.

 

 

 

 

 

 

منطق دیالکتیکی ِ حرکت از هستی به نیستی . انسانها به مثابه ی ِ سوژه هایی شناسنده اینک حضور ندارند. نیستند حال انکه در عکس قبلی بودند . آنها در عکس ِ اول بودند تا در جایی دیگر نباشند ( حرکت برای ِ هست شدن در جایی و نیست شدن در جایی دیگر، وقتی در جایی حضور داشته باشی در جایی دیگر غایبی ،این است دیالکتیک ِ هستی و نیستی ) و در عکس دوم نیستند تا در جایی دیگر باشند ، پس منطق تقابل ِ هیولایی به منزله ی ِ استعاره ای نابود می شود و بر پایه ی ِ امری پوچ استوار می گردد .

و حال  چرا اين عكس بظاهر ساده؟ عكسي از يك پارچه ؟! شايد عكاس تنها شيفته ي بازي بافت و رنگ اين پارچه گرديده اما براي من اين بزرگترين نگاتيو دنيا ست. دوباره عكسي در پيش روي ماست كه فريب مان ميدهد ، اغوایمان می کند  و تناقض ذاتي عكاسي را ناخوداگاه عيان مي سازد. سوال ِ همیشگی ؛ در پشت این پارچه چيست؟ هر چه سرك بكشيد، تنها رنج ندانستن تان افزون مي شود. ايا نه اين كه قرار است عكس خبر بدهد، دنيا را بشناساند و اطلاعات را به ذهن  سرازير كند.به همین سادگی یک پارچه / مانع ،تمام اسطوره های ِ پیش از این (اراده به دانایی) را فرو می ریزد  . عكس كه زمانی جهان را به تصوير می کشید  حال انرا از ما دريغ مي كند. درست در همين لحظه ان پارچه براي من به عكس، به نگاتيوي مثلي بدل ميشود كه بيشتر از انكه نشان دهد، مي پوشاند. انچه مي بينم ديگر تكه اي پارچه يا ملحفه اي خوشرنگ نيست كه بانويي جوان ان را بر رخت پهن نموده، عكسي است كه پس از ظهور اويزان گرديده تا خشك شود. حاشيه ها ي سفيد را هم مي توان همان حاشيه هاي اشناي سفيد عكس ها (پاسپارتوها) يا پرفراژ هاي نگاتيو انگاشت. انچه  من را  بر آن می دارد تا لارتيگ و لي را در كنار هم قرار دهم، چيزي نيست جز، اين هماني ان انسان ها و اين تكه ي پارچه. همان پوشانندگي و همان تناليته هاي سياه و سفيد و خاكستري. و جهاني كه در وراي هر دو عكس در انتظار ماست. ایا حقیقتا در انتظار ِ ماست و یا باز هم این پارچه/نمود ما را در وسوسه ی یافتن ِ حقیقتی انسوی ِ خود فریب می دهد ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط هادی آذری و علیرضا محولاتی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:15 |


Powered By
BLOGFA.COM